دنیا از آن من است!
امروز هنگام برگشت به خانه,در اتوبوس زنی بسیار زیبا و
دوست داشتنی را دیدم با موهایی طلایی و با لبخندی بسیار زیبا.به او رشک بردم. چقدر
شاد به نظر می رسید,گویی هیچ غصه ای در دل ندارد.آه,ای کاش من مانند او زیبا و
دوست داشتنی بودم.
دنیا از آن او بود.
ناگهان برای پیاده شدن برخواست.خدای من,عصایی در دست
گرفت,او فقط یک پا داشت,اما همچنان آن لبخند زیبا بر لب او بود.
خدایا مرا ببخش,من دو پای سالم دارم.
در راه برای خرید شیرینی توقف کردم.مرد جوانی که
شیرینی ها را در قفسه جابجا می کرد و پشتش به من بود,به محض اینکه من وارد مغازه
شدم,با من سلام احوال پرسی گرمی کرد.جوانی بسیار سالم و قوی به نظر می رسید و در
صدایش خوشحالی موج می زد.چقدر مهربان و مودب بود و چقدر شاد به نظر می رسید.گویی
هیچ غصه ای در دل نداشت.
ای کاش من هم مانند او قوی و شاد بودم.
دنیا از آن او بود.
ناگهان برگشت,خدای من! او نابینا بود؛امّا همچنان
لبخندی بر لب داشت.
خدایا مرا ببخش من دو چشم سالم دارم.
هنگام رد شدن از خیابان کودکی را دیدم.ایستاده بود و
بچه های دیگر را که بازی می کردند,نگاه می کرد.چشمهای آبی زیبایی داشت و با تمامی
وجودش می خندید.گویی هیچ غصه و نگرانی در دل ندارد.ای کاش من مانند او شاد و بدون
نگرانی بودم.
دنیا از آن او بود.
لحظه ای کنارش ایستادم,به او گفتم,چرا نمیری خودت هم
بازی کنی؟
او فقط نگاهم کرد.اوه خدای من,او نمی توانست
بشنود.امّا همچنان می خندید.
خدایا مرا ببخش من دو گوش سالم دارم.
با دو پای سالم که مرا به هرجا که بخواهم می برد,
با چشمانی که می توانم طلوع خورشید را ببینم,
با گوشهایی که می توانم آنچه را که باید , بشنوم,
خدایا مرا ببخش
دنیا
از آن من است!
تبلیغات 
